خرید بک لینک
  نزدیک اذان مغرب و موقع افطار بود مرد که ظاهری بسیار وارسته داشت با محاسن سفید و جای مهر بر پیشانی از کثرت سجده ، در حالیکه در یک دست یک ظرف حلیم داشت و در دست دیگر دو عدد نان سنگک در راه خانه مشغول گفتگو با دوستش بود با حالتی که نشان از غلبه ظعف ناشی از تشنگی و گرسنگی بود و گاه گاهی در لابلای صحبتهایش در جواب اهالی محل که همه او را بعنوان مردی با تقوا می شناختند و در حالیکه به نشان ادب دست بر روی سینه داشتند و بدن خود را به سمت وی متمایل می کردند و به وی می گفتند «قبول باشه حاج آقا» با صدایی ضعیف و با تواضع جواب می داد «قبول حق باشه » می گفت : به حمدالله عجب ماه پر برکتی و پر از ثوابی ایست این ماه مبارک قبل از اذان را مشغول دعا و نماز بودم بعد از سحری هم دوباره نماز صبح و دعا و بعد کمی استراحت کردم و بعد دوباره مشغول خواندن قرآن شدم و بعد نماز جماعت ظهر و عصر و دوباره قرآن که در این ماه مبارک ثوابش چند برابر است و خلاصه ماه عزیزی است برای جمه کردن ثوابهای گوناگون که فرشته ها هم از شمارشش نا تواننددر حال گفتگو بودند که حاج آقا متوجه مردی شد که در کنار خیابان روی سکوی مغازه ای نشسته بود و سرش را میان دو دست گرفته بود ، حاج آقا که مرد مومنی بود نتوانست از کنار این صحنه به راحتی عبور کند پس کنار مرد نشست و از مرد پرسید :چه شده برادر چرا ناراحتی ؟ مرد بعد از چند بار طفره رفتن خلاصه به حاج آقا گفت آقا امروز برای اولین بار دخترم چون به سن تکلیف رسیده با شوق روزه گرفته به امید اینکه در وقت افطار دعا کنه خدا یه کار برای من جور کنه برم سر کار ، مادرش گفته بیام یه چیزی برای افطار بخرم ولی هیچ پولی ندارم نمی دونم چکار کنم ، حاج آقا که مرد رقیق القلب و لطیفی بود با آهستگی نان و حلیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 15:20

ابراهیمی در کتاب ( یک عاشقانه آرام )می گوید : قلب مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند ،دو یا سه روز در آن بمانند و بعد بروند ؛قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته شود و در پائیز باد آن را با خودش ببرد ؛قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 12:10

خوش به حال پرنده ها كه ريشه در هيچ خاكي ندارند در باغي لانه اي اجاره مي كنند و قول ماندن به دستهاي هيچ درختي نميدهند ابرها كه هيچ پلاك ثبت شده اي در آسمان ندارند و هربار كه سراغشان را مي گيري به قاره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 12:10

هنرمند، سوپر استار دهه نود هالیوود، اسطوره پرورش اندام، قهرمان مستر المپیا و فرماندار سابق کالیفرنیا، آرنولد شوارتزنگر تصویری از خود را منتشر کرده است که در زیر مجسمه مشهور برنزی خودش بر روی کیسه خوابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 12:10

چه می شد اگر مثل پروانه هاکمی دست و پای دلت باز بودبه هر جا دلت خواست سر می زدیاز این خاک امکان پرواز بوداگر باخبر بودی از آسمانبه روی زمین این خبر ها نبوداگر خانه پر بود از پنجرهنیازی به این قفل و درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 12:10

حوالی حوالی سی تا چهل سالگیفهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود! حالا میفهممچیزی بالاتر از سلامتیچیزی بهتر از لحظه ی حالبااهمیت تر از شادیباارزش تر از تخیلو در صدر ِ همهنفسهایی که نفهمیده دَم و بازدَم میشدند!حالا میفهمماسترستشویشدلهرهترس ِآزمونترس ِنتیجهترس ِکنکوراضطراب ِسربازیترس از آیندهوحشت از عقب ماندندلهره تنهاییتردیدهای ِمستاصل کنندهنگرانی از غربتوحشت از غریبیغصههای ِعصر ِجمعهاول ِ مهر۱۴ فروردینبیکاریهرگز نه ماندگار بودندنه ارزش ِلحظههای ِ هَدَررفتهاَم را داشتند. حالا میفهممیک کبد ِسالم چندبرابر ِلیسانسم ارزشمنداست.کلیههایم از تمامی ِکارهایمدیسک کمرم ازمتراژ ِخانهتراکم ِاستخوانم ازغروبهای ِجمعهروحم از تمام ِنگرانیهایمزمانم ازهمهی ناشناختههای ِآیندههای ِنیامده اَمشادیم ازتمام ِلحظههای ِعبوسمامیدم ازهمهی یاسهایم باارزشتر بودند. حالا میفهممچقدر موهایم قیمتی بودندوچقدر یک ثانیه بیشترکنار ِفرزندم زنده بمانمارزش ِتمام ِشغلهای ِدنیا را دارد. نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۶/۳۰ساعت 23:1 توسط مژگان | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 23:09

عزیز جون عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟گفت: مادر !پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.- اونموقع ها این شکلی نبود مادر ! …که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه.پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یه بار زهرا سادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت !… انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!لپای بی جونش گل میندازن: اون موقع مثل الان نبود مادر !… دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اون موقع ها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..آقاجونت که میخورد و میخندیدپاییز نبود دیگه بهار میشد..! نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۱۲ساعت 17:19 توسط مژگان | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 23:09

نیایش خدایا !آدم های خوب سر راهم بگذار …حس بسیار خوبیست هنگامی که در لحظه هجوم غم یا نا امیدی یا پریشانیبی هوا کسی سر راه آدم سبز بشودکلامش،نگاهش ،حتی نوشته اشآرامش و شادی و امید بپاشد به زندگیتفقط از دست خود خدا بر می آمده که آن آدم رابرای آن لحظه خاص سر راه زندگی ما بگذارد….شاید یکی دیگر از دعاهای روزانه هم بتواند این باشد که خدایا:من را هم از واسطه های خوب کردن حال بنده هایت قرار بده… نوشته شدهادامه مطلب

برچسب: نیایش, نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:19

شهریور شهریور عاشق انار بوداما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزدآخر انار شاهزاده ی باغ بودتاج انار کجا و شهریور کجا ؟ !انار اما فهمیده بود ، می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است اما هر بار تا می رسید ، فرصت شهریور تمام می شدنه شهریور به انار می رسیدو نه انار می توانست شهریور را ببینددانه های دلش خون شد و ترک برداشتسال هاست انار سرخ است ...سرخ از داغی و تندی عشق و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد ... ادامه مطلب

برچسب: شهریور, نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:19

يك راند ديگر مبارزه كن،وقتى پاهايت چنان خسته اند كه به زور راه مى روى يك راند ديگر مبارزه كن،وقتى بازو هايت چنان خسته اند كه قدرت گارد گرفتن ندارى ،يك راند ديگر مبارزه كن.وقتى كه خون از دماغت جارى است و چشمانت سياهى مى رود و چنان خسته اى كه آرزومى كنى حريف مشتى به چانه ات بزند و كار را تمام كند يك رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 17:19

حیاط خانه پدری دلم حیاط خانه پدری را میخواهد...یک بعدازظهر تابستان باشد...باغچه را آب دهیم..فرشی بیاندازیم روی ایوان...بوی خاک و آب و گل و برگ فندق!!گربه ها و گنجشک ها را نظاره کنیم در میان حیاط که دنبال هم میدوند و فریاد شادیشان در کل حیاط میپیچد!!!صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 17:19

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :طلعت ... طلعت کجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یکی از اطاق ها را آماده کن . از این به بعد ایشون با ما زندگی می کنه . طلعت هم بلافاصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

لبخند خدا از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،خدا گفت:رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.از خدا خواستم تا شکیباییام بخشد،خدا گفت:شکیبایی زاده رنج و سختی است.شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،خدا گفت:من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

کویر افکار من همچنان بارانیست بارانمبه حدی رسیده ام که چه تو هستی چه نیستی تو را تجسم میکنم اصلا شده ام مثل تو مثل تو در افکار خودم مثل تو ارام شده ام وسیع شده ام و هر چند وقت یکبار چهره هم مرطوب میکنم! اما خودم که نمیتوانم جای خالی تو را برای خودم پر کنم... میتوانم؟ من هر چه قدر هم وسیع و مهربان شوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

صفحه بندی