سفره افطار
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 15:20
نزدیک اذان مغرب و موقع افطار بود مرد که ظاهری بسیار وارسته داشت با محاسن سفید و جای مهر بر پیشانی از کثرت سجده ، در حالیکه در یک دست یک ظرف حلیم داشت و در دست دیگر دو عدد نان سنگک در راه خانه مشغول گفتگو با دوستش بود با حالتی که نشان از غلبه ظعف ناشی از تشنگی و گرسنگی بود و گاه گاهی در لابلای صحبت...
یک عاشقانه آرام
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:10
ابراهیمی در کتاب ( یک عاشقانه آرام )می گوید : قلب مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند ،دو یا سه روز در آن بمانند و بعد بروند ؛قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته شود و در پائیز باد آن را با خودش ببرد ؛ق
پرنده
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:10
خوش به حال پرنده ها كه ريشه در هيچ خاكي ندارند در باغي لانه اي اجاره مي كنند و قول ماندن به دستهاي هيچ درختي نميدهند ابرها كه هيچ پلاك ثبت شده اي در آسمان ندارند و هربار كه سراغشان را مي گيري به قاره
آرنولد
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:10
هنرمند، سوپر استار دهه نود هالیوود، اسطوره پرورش اندام، قهرمان مستر المپیا و فرماندار سابق کالیفرنیا، آرنولد شوارتزنگر تصویری از خود را منتشر کرده است که در زیر مجسمه مشهور برنزی خودش بر روی کیسه خواب
ترانه ای برای آشتی
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:10
چه می شد اگر مثل پروانه هاکمی دست و پای دلت باز بودبه هر جا دلت خواست سر می زدیاز این خاک امکان پرواز بوداگر باخبر بودی از آسمانبه روی زمین این خبر ها نبوداگر خانه پر بود از پنجرهنیازی به این قفل و در
حوالی
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 23:09
حوالی حوالی سی تا چهل سالگیفهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود! حالا میفهممچیزی بالاتر از سلامتیچیزی بهتر از لحظه ی حالبااهمیت تر از شادیباارزش تر از تخیلو در صدر ِ همهنفسهایی که نفهمیده دَم و بازدَم میشدند!حالا میفهمماسترستشویشدلهرهترس ِآزمونترس ِنتیجهترس ِکنکوراضطراب ِسربازیترس از آیندهوحشت از عقب ماندند...
عزیز جون
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 23:09
عزیز جون عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟گفت: مادر !پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود....
نیایش
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:19
نیایش خدایا !آدم های خوب سر راهم بگذار …حس بسیار خوبیست هنگامی که در لحظه هجوم غم یا نا امیدی یا پریشانیبی هوا کسی سر راه آدم سبز بشودکلامش،نگاهش ،حتی نوشته اشآرامش و شادی و امید بپاشد به زندگیتفقط از دست خود خدا بر می آمده که آن آدم رابرای آن لحظه خاص سر راه زندگی ما بگذارد….شاید یکی دیگر از دعاهای...
شهریور
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:19
شهریور شهریور عاشق انار بوداما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزدآخر انار شاهزاده ی باغ بودتاج انار کجا و شهریور کجا ؟ !انار اما فهمیده بود ، می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است اما هر بار تا می رسید ، فرصت شهریور تمام می شدنه شهریور به انار می رسیدو نه انار می توانست شهریور را ببینددانه های دلش خون شد...
یک راند دیگر مبارزه کن
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 17:19
يك راند ديگر مبارزه كن،وقتى پاهايت چنان خسته اند كه به زور راه مى روى يك راند ديگر مبارزه كن،وقتى بازو هايت چنان خسته اند كه قدرت گارد گرفتن ندارى ،يك راند ديگر مبارزه كن.وقتى كه خون از دماغت جارى است و چشمانت سياهى مى رود و چنان خسته اى كه آرزومى كنى حريف مشتى به چانه ات بزند و كار را تمام كند يك ر
حیاط خانه پدری
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 17:19
حیاط خانه پدری دلم حیاط خانه پدری را میخواهد...یک بعدازظهر تابستان باشد...باغچه را آب دهیم..فرشی بیاندازیم روی ایوان...بوی خاک و آب و گل و برگ فندق!!گربه ها و گنجشک ها را نظاره کنیم در میان حیاط که دنبال هم میدوند و فریاد شادیشان در کل حیاط میپیچد!!!صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این
خرید
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، م
خاطره خسرو شکیبایی
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :طلعت ... طلعت کجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یکی از اطاق ها را آماده کن . از این به بعد ایشون با ما زندگی می کنه . طلعت هم بلافاص
لبخند خدا
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
لبخند خدا از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،خدا گفت:رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.از خدا خواستم تا شکیباییام بخشد،خدا گفت:شکیبایی زاده رنج و سختی است.شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،خدا گفت:من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعا
باران
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
کویر افکار من همچنان بارانیست بارانمبه حدی رسیده ام که چه تو هستی چه نیستی تو را تجسم میکنم اصلا شده ام مثل تو مثل تو در افکار خودم مثل تو ارام شده ام وسیع شده ام و هر چند وقت یکبار چهره هم مرطوب میکنم! اما خودم که نمیتوانم جای خالی تو را برای خودم پر کنم... میتوانم؟ من هر چه قدر هم وسیع و مهربان شو
ارزشمند ترین ثروت
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
زماني كه آمادهايد به پيش رويد، راهي وجود خواهد داشت. وقتي از موقعيت كنونيتان راضي نيستيد، دري جديد به رويتان گشوده ميشود. زندگي سوالات بسياري از شما دارد و در پاسخ دادن به آنها است كه ميفهميد زندگي ارزشمندترين ثروت است. فريبا عربزاده
بهار
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
بهار آمد تو با (سین) سفر رفتی بهار آمد عزیزم بی خبر رفتیتو ای زیباترین عید دلم ای دوست!چه تبریکی بگویم من که جای توکنار سفره ی هفت سین این دل همچنان خالیستبهار اینجا برای من، فقط یک فصل تکراریست!برایم عید تکراریست!به چشم دیگران عید است و بوی نوبرای من ولی این قصه پوشالیست!میان سفره اینجا سبزه می خند
شطرنج
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
وقتی یک دانشمند هندی شطرنج رو اختراع کرد تقدیم به پادشاه هند کرد و پادشاه هند شطرنج رو به ایران فرستاد تا یه جورایی پز دانشمند هاش رو به ایران بده.پادشاه ایران به وزیرش دستور داد تا او نیز بازی بسازد وزیر ایران که از دانشمندان بزرگ بود بازی زیبای تخته نرد را ساخ
پدر
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
خواب دیدم پدرم میاید ...باهمان صورت محبوب پر از لبخندش ...صورتش بود پر از نور خدا ...دست بردم که عصایش گیرم ...گفت باشی تو عصایم فرزند ...دل من تاب نیاورد ؛ و من بوسه زدم بر دستش ...که نگاهش همان لحظه به چشمم لغزید ....اشک در چشم دوتایی جوشید ...دست پر مهرش را بر سرم باز کشید ...گفتمش ای پدرم ...ما
گاهی ...
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 12:52
گاهی ... گاهی باید جرئت کردگاهی همتت باید از خودت بزرگتر باشدگاهی نباید برف و یخبندان را بهانه کردگاهی باید با کفش های محکم حرکت کردمهم نیست که دنیا بزرگ است و تو کوچک وضعیفگاهی برای قوی شدن باید همت کرد و از نو شروع کرد…شاید بهتر باشد گاهی چشم ها را بست و تلاش کرد…به نشدن ها …به ناامیدی ها و …همیشه